خاطرات

خاطرات,یک بیمار ibd، با کلی تجربه و آموزش برای شما همنوع های خودم😍

خاطرات

دقیقا ۹ سال قبل بود که میگفتم هر وقت خوب شدم

هر وقت خوب شدم فلان کار شروع میکنم. 

هر وقت خوب شدم میرم یه شهر دیگه و باغ میزنم و توی یه کلبه به شعر و شاعری میپردازم😂😂😂

۹ساله گذشته نه تنها خوب نشدم. هر وقت ازمایشی میدم یه بیماری دیگه اضافه شده😂😂😂😂

اون زمان تازه تشخیص نداده شده بود که کولیت دارم فقط کرم روده داشتم و عفونت و این چیزا. یادش نبخیر چندین بار سر کلاس بیهوش میشدم😂😭😭😭

یادم میاد دوران ابتدایی چند بار از هوش رفتم بعد اب طلا بهم میدادن😂😂😂 میگفتن بیماری دل خعفه🙄 دل خعفه دیگه چیه😂😂😂

یه امامزاده بود تو روستامون وقتی حالم بد میشد تشنج میکردم میبردنم اون جا🙄🙄🙄

من از شدت درد دل و بیماری و ضعف جسمانی بیهوش میشدم  و واقعا دوران سختی بود.  یادم میاد وقتی تشنج میکردم مثلا موریانه میدیدم یا مار و عقرب میدیدم که دارن همه جا حرکت میکنند🙄 بعد دست بهشون میزدم چیزی نبود.  فقط میدونم بودن ولی نبودن😂

این بیماری کوفتی از زمانی که به دنیا اومدم باهام بود تا الان. هی میگم یه سال دیگه خوب میشم.  دو سال دیگه خوب میشم.  نه تنها. خوب نمیشم. جرعت ندارم ازمایشی بدم بگن یه بیماری دیگه اضافه شده.  از بس این بیماری عوارض داره🙄 

چقدر تو مدرسه بهم سخت میگذشت. 

اونقدر حالم بد میشد که گفتم اگه موردم لاقل کلیه ها یا قلبم اهدا کنم😊 

https://abtinirani.blogfa.com


موضوعات: جدیدترین ها
abasaliporan ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران