زندگی ما

دیدگاه و نظر یک بیمار خودایمنی (سرطان)  در مورد زندگی و بیماری خود. 

 

دقیقا اونقدر درد میکشی اونقدر سختی میکشی اونقدر سکوت میکنی که هیچی برات مهم نیست. هیچی و دلت نمیخواد هیچ دغدغه ای باشه. به نقطه ای از خود باوری میرسی که اگه اعزراییل بیاد میگی بابا چقدر دیر اومدی. 

دغدغه ازدواج، دغدغه نمیدونم خونه، دغدغه ماشین، دغدغه شغل، هیچی برات مهم نیست. دقیقا منم به همین نقطه از خود باوری رسیده ام.  میگن ببین پسر فلانی چی شد🙄 یا امثال این حرفا.  یه لبخندی میزنی میگی اگه پسر فلانی جای من بود!!! 😕 و سکوت میکنی چون هیچی نمیدونن. از درد هات از بیخوابی هات از وقتی اونقدر درد داری که دندون هات محکم بهم میچسبونی و خون از لثه هات میریزه.  هیچی نمیدونن.  چون درکی ندارن.  زندگی ما فرق داره. 

و همین متفاوت بودن به بیماری کمک میکنه. 

طرف سرطان میگیره حرص مال دنیا میخوره حرص نمیدونم فلان خونه فلان ماشین و که ای داد که به ارزوهام نرسیدم.  این همان چیزی هست که بهش میگن خوراک بیماری ـ بیماری از این نوع دغدغه ها تغذیه میکنه.  و تو را از پا در میاره.  دوست عزیزم. 

پس بیخیال شو از انچه که آزارت میدهد. 

 


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید